خرید بک لینک
"در زندگی زخم هایی هست ک مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و میتراشد" زخم های زندگی منم هر از گاهی سر باز میکنن هراز گاهی کنه بیشتر وقتا و هرشب هرشب همیشه گذشته و اتفاقات گذشته آزارم دادن اتفاقاتی ک از ندانم کاری های پدر و مادرم نشات گرفته

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 11:36

یادمه اولین باری ک عاشق شدم ۱۳ سالم بود از یکی از پسرای فامیل خیلی خوشم اومده بود خیلی باهاشون رفت و آمد نداشتیم دورادور تو کوچه خیابون میدیدمش ولی خب اون اصن منو نمیدید نمیدونست ک من چقدر دوسش دارم وقتی میدیدمش دست و پامو گم میکردم هه بالاخره

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 11:36

چند سالی بود کمامانجون نیمه شعبان هر سال نذری میداد و منم مسئول پخش نذری ها بودم اولین باری کمنو دید نیمه شعبان بود منم داشتم ب همسایه ها نذری میدادم کاش هیچوقت ندیده بود منو از دختر عمم پرسیدم اینپسره کی بود گفت پسر فلانی ی دلهره ی عجیبی

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 11:36

دوستی ما سه نفر هر روز بیشتر و صمیمانه تر و عمیق تر میشد چ روزای خوبی داشتیم هرچی داشتیم بهم میگفتیم هیچی از هم مخفی نمیکردیم سمیه همیشه میگفت حس میکنم زهرا خیلی از حرفاش خالی بندیه و زیاد رویایی فک میکنه منم میگفتم نه فک نمیکنم اما بعدها فهمیدم

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 11:36

آخرای ترم سال سوم دبیرستان بودیم و من همچنان مثه بچگی هام شیطون کلاس هیچوقت از درس گوش دادن سر کلاس خوشم نمیومد همیشه درسامو میزاشتم واسه شب امتحان و چ نمره های افتضاحی هم میگرفتم.زهرا درسش نسبت ب من و سمیه بهتر بود اصن جوری خودشو نشون میداد و

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی